عشق و رســوايي هميشه توام است عاشـــــــــق فارغ ز رسوايي کم است
در حريمـــــم عشق جاي عقل نيست عاشـــقي با عاقـــلي دور از هم است
هر که را با عشـــــــــــــق ديدم آشنا با خـــــرد بيگانه با دل محــــــرم است
زندگي با عشـــــــــق معنا مي شود بي حضور عشــــــق دنيا مبهم است
برگ و بار عاشــــــقي خون دل است ريشه هاي عشق در خاک غم است
در دلم آهســـــــته مي گريد کسي بارش بـــــــاران در اينجا نم نم است
چــــــهره زردم به اشک آغشته شد روي اين پژمرده گل هم شبنم است
بي حضور چشمهاي روشنت لحـــــــــظه هاي ماتم است
يادت اي آرام بـــــــخش زندگي درد بي درمان ما را مرهم است


|